نمی دونم چرا بعضی آدما زود قضاوت می کنند و فکر می کنن که درست هم قضاوت می کنن و برو برگرد نداره و اشتباه نمی کنن.چرا نمی خوان زاویه دید و منظر خودشونو از جهات دیگه هم تجربه کنن.ما چقدر این شجاعت رو داریم که اعتراف کنیم ممکنه به عنوان مثال در فلان مورد اشتباه کردیم یا داریم اشتباه می کنیم.چقدر شجاعت داریم؟همیشه سعی کردم تو این دنیای به اصطلاح مجازی!(که من قبول ندارم )حرفایی بنویسم که بدرد بقیه بخوره یا حداقل لبخندی گوشه ی لبشون بیاد یا خاطره ای تو وجودشون زنده بشه.اما باز یه چیزایی باعث می شه نتونم کارمو خوب انجام بدم.به هر حال برای اینکه هم دردمو بگم همین که به تعهدی که دادم عمل کنم هیچ چیز بهتر از این قطعه ی زیبای زنده یاد اخوان ثالث نمی تونه اینجا بکار بیاد هر چند که قبلا این قطعه رو نوشتم اما تکرارش خالی از لطف نیست اما تا کی بتونم داستان این وبلاگ رو ادامه بدم نمی دونم.تازه واسه ی اونایی که این دنیارو مجازی می دونن چه فرقی می کنه.یه شهابی اومد و رفت.همین...
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین:راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر:راه نیمش ننگ نیمش نام اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام
سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام...
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
من اینجا از نوازش نیز چون آزار لرزانم! زسیلی زن زسیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم!...
.