روزی از روزها گروهی از قورباغه ها تصمیم گرفتند که مسابقه بدند.هدف رسیدن به نوک یه تپه بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن جمع شده بودند و راستش باور نداشتند قورباغه های به این کوچکی بتونند به نوک تپه برسند.میگفتند:اوه!عجب کار مشکلی!اونا هیچ وقت به نوک تپه نمی رسند یا هیچ شانسی ندارند.تپه خیلی بلنده...قورباغه ها یکی یکی می افتادند.بعضی ها هم هنوز با حرارت بالا می رفتند.جمعیت هنوز ادامه می دادند که خیلی مشکله.هیچ کس موفق نمی شه!تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته شدند و منصرف.جمعیت که فقط حرف می زدند و پیش بینی می کردندخوشحال و بادی در غبغبه از پیش بینی درستشون.بالاخره همه از ادامه ی راه منصرف شدن جز یه قورباغه کوچولو که هنوز داشت به راهش ادامه می داد.همه منتظر بودند که اون هم از ادامه منصرف بشه.اما قورباغه کوچولوی قصه ی ما پس از تلاش زیاد بالاخره به نوک تپه رسید.همه مشتاقانه می خواستند بدونن که او چطور این کارو انجام داده و موفق شده؟و ازش پرسیدند...اما متوجه شدند که قهرمان قصه ی ما کر بوده!!..
نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که هیچ وقت به جملات منفی و مایوس کننده گوش ندید.چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهای شمارو ازتون می گیرند.چیزهایی رو که از ته دل آرزوشونو داشتید!همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تاثیر میگذاره. پس مثبت فکر کنید!و بالاتر از اون این که :کرشید!و بر این باور باشید که : من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم.این متن رو به ۵تا از قورباغه کوچولوهایی که دوستشون دارید بفرستیدو به اونا امید رو یاد بدید.آدمای زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج می شن...اما دوستاتون جاپاهایی رو قلبتون خواهند گذاشت...